آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

روزهایی که گذشت

این روزای ما خدارو شکر در آرامش سپری میشود و هر روز غروب بعد از گرفتن آرادی راهی خونه میشیم و سپس عوض کردن لباسا و بعد هم راهی پارک و آراد و دوچرخه سواری و جامپینگ و تازگی ها هم سرسره بادی و کل هفته مون به همین منوال سپری میشه. شب هم که میریم خونه از شدت خستگی بعد از خوردن شام زود زود میخوابه.   یه روز ی که بردیمش برای دوچرخه سواری دیدم که آکادمی اسکیت دارن و به پیشنهاد من آراد رو بردیم تا ثبت نام کنیم و وقتی با مخالفت مسئول مربوطه مواجه شد که ایشون هنوز کوچیکن. آرادی گفت: نه من بزرگم . مامان رویا من مگه غذا نمیخورم. مگه من بزرگ نشدم و شروع کرد به گریه کردن میخوام اسکیت یاد بگیرم. پنجشنبه این هفته م...
13 شهريور 1395

مکالمات این روزای آرادی

مامان رویا پارک جوراسیک چی میخورن؟ ژوراسیک چیزی نمیخوره مامان دایناسورا میخورن مامان دایناسورا منو نمیخورن علف میخورن مگه نه ......   مامان منو میبری جوراسیک رو دایناسورا سرسره بخورم!!!!! (از سری کارتون های شبکه ی پویا) مامان رویا دفینا چی میخورن؟؟؟ علف میخورن نه مامان دلفینا ماهی میخورن یه روزی که حسابی عصبانی بودم و رفته بودم تو اتاقم آرادی هم دنبال من اومد یه کمی البته خشن بهش گفتم چی آراد چی میخوای؟؟؟؟ آرادی منو مظلومانه نگاه کرد و گفت هیچی نمیخوام . دلم هلاک شد و تا دو روز عذاب وجدان داشتم بابتش. مامان رویا گفته ریکا ...
6 شهريور 1395

پنجشنبه و جمعه 28 و 27 مرداد

این هفته پنجشنبه و جمعه حسابی سرمون شلوغ بود و مانند هفته ی قبل خبری از استراحت نبود که نبود. پنجشنبه صبح طبق قراری که با مادر جان گذاشته بودیم به  همراه پوریا و دنیا راهی بازار شدیم البته بدون آرادی که در منزل مانده بود و در کنار پدر عزیزتر از جان اوقات را سپری نمود. بعد ظهر هم وقت ادا کردن قول همسرجان به آرادی بود و راهی بازار دوچرخه فروشی شدیم و برای گل پسرمان دوچرخه ای خریداری نمودیم و از فروشگاه تا ماشین سوار بر اسب آبی آرزوهای خود شد. غروب هم خواستیم پسرمان را ببریم به پارک ژوراسیک که نشد و طی تلفنی برنامه مان برهم خورد و مجبور شدیم برویم سمت پیامبر و خلاصه زمانی که بازگشتیم ساعت حدود 9 شب بود و بعد هم به همرا...
30 مرداد 1395

تعطیلات تابستانی

تعطیلات تابستونی 95 هم به پایان رسید و اصلا نفهمیدیم که کی شروع شد و کی تمام شد و خدا رو سپاس که به خوبی و خوشی گذشت. امسال تابستان تقریباً دو هفته اندکی بیشتر در خدمت پسر جان و همسر جان بودیم. برخلاف برنامه ریزی های بسیاری که از قبل با دوست عزیزمان انجام داده بودیم همگی رفت رو هوا و بازهم همان شد که باید میشد. روزهای اول تعطیلات را در خانه ی مادر جان سپری نمودیم شاید کمکی نماییم جهت خانه تکانی ایشان ولی تنها کاری که کردیم کنترل آراد بود و نکن و بکن های منه بینوا و و از من اصرار و از آراد انکار. البته دم دم های غروب که همسرجان از اداره می آمد کمکی میشد بر کارهای بیشمار مادر. شنبه صبح هم بعد از راهی کردن همسر به محل کار راهی ...
17 مرداد 1395

اندر احوالات سفر رفتن مامانی (22 تا 25 تیر)

بالاخره مامانی بعد از یه سفر 4 روزه از شمال برگشت آرادی من از این خونه به اون خونه راحت شد. هفته قبل سه شنبه مامانی و بابایی رفتن شمال و علیرغم تلاش من برای موندن خونه در کنار گل پسری آراد سه شنبه و چهارشنبه رو صبح خونه ی عمه اکرم سر کرد. سه شنبه صبح وقتی داشتیم میبردمش سر کوچه ی مامانی بیدار شد و گفت مایا خونه ی مامانی ایجاست و وقتی من گفتم میخوایم بریم خونه ی عمه گفت تو هم بیا باشه. اون روز صبح با کلی استرس و نگرانی آراد رو گذاشتم خونه ی عمه اش صد البته بخاطر فاطمه چون هیچ جوره با هم کنار نمیان و همش در حال نبردن . ساعتای 11 بود که خاله دنیا رفته بود دنبال آراد و بعد هم ادامه ی جریانات با پوریا و گاهی بازی و شیطنت و گاهی هم ...
26 تير 1395

عیدفطر 95

ماه رمضون تموم شد و دوباره روز از نو و روزی از نو. تعطیلات عیدفطر امسال برعکس همه ی دفعات تصمیم گرفتیم تا بریم شمال و هم سری به قوم و خویش شوهر بزنیم و هم تفریح و گشت و گذاری. چهارشنبه صبح راهی شدیم تقریباً ساعت 5 صبح بود که راه افتادیم و حدود یک ساعتی که رفتیم هرچی جلوتر رفتیم ترافیک شدیدتر شد و به درخواست من مسیر بازگشت رو انتخاب کردیم وتو همین حین بود که پدر مهربان زنگ زد و راه ذیگری را پیشنهاد فرمود و مسیر را کج نمودیم. سخن کوتاه که دیگر اینچنین جسارتی نخواهیم کردو هرگز هرگز در تعطیلات راهی دیار همسرجان نخواهیم شد. نشون به اون نشون که ساعت 3 بعداز ظهر رسیدیم و دیگر نه توانی بود و نه نایی و نه انرژی و نه ذوق و شوقی. ...
21 تير 1395

14 و 15 خرداد

چهارشنبه وقتی از کلاس برگشتم خونه با یه سورپرایزی مواجه شدم که نگو. مادر مهربان آرادی رو برده بود آرایشگاه و موهاش رو از ته تراشیده بود. امسال تعطیلات 14 و 15 خرداد برعکس سالهای دیگه شمال نرفتیم و به اتفاق مادر و پدر عزیزتر از جان راهی کرج شدیم برای بازدید از دخترخاله و خانواده اش . جمعه صبح ساعت 10:30 دقیقه بود که راه افتادیم و برخلاف تصورمون جاده حسابی شلوغ بود و ترافیک برای همین  چرخی هم داخل شهر زیبای کرج زدیم و یادآوری خاطراتت زیبایی برای ما شد از زمان مدرسه رفتن و کلاس زبان و باشگاه استقلال و ........ خلاصه بعد از کلی پیجچ وتاب خوردن ساعت 12:30 بود که رسیدیم و گل پسری خدا رو شکر تو ماشین زیاد اذیت نکرد و با ما...
16 خرداد 1395

یادداشت های اردیبهشتی

سلام و درود بر دوستان روشن تر از آب روان اردیبهشت ماهی که گذشت بر ما خدا رو شکر خوب بود و باز هم خدا رو شکر در نهایت آرامش سپری شد. از رفتن و سفر دو روزه به شمال و جشن عروسی که دعوت بودیم (16 اردیبهشت ماه )و شیطنت های آراد و قرار نگرفتن در کنار همسر مهربان و به آغوش گرم مادر پناه آوردن و در پایان شب هم در هما ن جا به خواب رفتن و در نیمه های شب بازگشتن به خانه و اذیت و آزار بنده ی خدا پدر همسر که رد خواب ناز بود توسط آرادی  و...... اینگونه بود که آن شب را گل پسری به پایان رساند و فردا صبح هم باز روز از نو و روزی از نو. صبح روز جمعه هم به اتفاق همسر جان و آرادی گشتی در باغ پایین زدیم و خلاصه مطلب که کلی عکس های خوشگل گرفتیم و ...
9 خرداد 1395